انسان ملکی یا ملکوتی ؟

68

بسم الله الرحمن الرحیم
سخنرانی استاد ما عارف کامل حاج آقا شیروی
انسان ملکی یا ملکوتی ؟
سوال: لطفا در مورد این جمله که فرمودید:« انسان ملکی در ملکوت کار می کند»، توضیح دهید.
یک تعبیری هست که می فرماید آیا پیامبر« صلوات الله علیه» به معراج رفت؟ حالا به معراج رفت، آیا با جسمش رفت یا با روحش؟
که نظر دقیق این است که پیامبر(ص) از معراج پایین نیامد، همیشه در معراج بود. یعنی همانطور که می گویند: قرآن یک مرتبه بر وجود مقدس پیامبر(ص) نازل شد سپس کم کم در طول دوره ی حیات ایشان هم در جای خودش نازل شد( که به آن شأن نزول می گویند)، ارتباط وجود مقدس پیامبر(ص) با نظام هستی و من جمله دوره ی حیات طیبه ایشان هم بر همین سبک بوده است یعنی هم از نظر وجودی این چنین بوده است و هم از نظر علمی و هم یک جا در همه ی نشآت حضور داشته است یعنی همه ی نشآت را یک جا درک نموده سپس به این نشئه آمده است و با این مردم در این اوضاع و احوال هم دارد یک جلوه گری می کند. یعنی انسان ابتداءً و اصالتاً ملکوتی است. اصلا ملکی نیست و از ملکوت پایین نمی آید!
ملکوت چیست؟ جانش است. حقیقتش است. انسان در ملکوت خودش دارد سیر می کند منتهی وقتی دارد در ملکوت سیر می کند یک صورت ظاهری از او دیده می شود که صورتش ملکی است که در این جا حضور ملکی دارد ولی سلوکش وحرکتش ملکوتی است؛ دارد توی ملکوت سیر می کند اما صورت ظاهری و حضور ظاهریش حضور ملکی است.
امکان ندارد که از انسان یک حرکتی سر بزند که حضوری در این عالم داشته باشد ولی ملکوتی نباشد و صرفاً ملکی خالص باشد. این معنا ندارد چون آنچه که به آن « انسان» می گویند خودش ملکوتی است و وقتی ملکوتی است با همان وضعیت هم حضور دارد. بنابراین آنچه را که صرفاً رنگ ملکی دارد نمی پذیرد مگر به ضرورت!
ما خاک و سنگ و آب و نان را دوست داریم ولی هر کدام جای خودشان، به حسبی که نیاز داریم به حسب ضرورت. با همه ی اینها هستیم اما از ضرورت آن طرف تر نیستیم. اینها را ( بیش از این) نمی خواهیم.
جان انسان چیزی را که رنگ و بوی ملکوت نداشته باشد نمی پذیرد و لذا وقتی هم که با دیگران تعامل  دارد در آن بخشی که بوی ملکوت می دهد یا حقیقت ملکوتی دارد با آن جا انس می گیرد این طور انس می گیرد با دیگران بقیه اش دیگر با ضرورت است اما این قسمت ته ندارد ما از محبت از خدمات از خوبی ها کمالات و زیبایی یک کسی سیر نمی شویم هر چیزی به نسبت زیبایی اش ماندگار است بنابراین انسان حقیقت حیاتش در ملکوت دارد ساخته و پرداخته می شود سیر می کند در ملک به ضرورت وجود دارد حالا اگر اصل پیدایش انسان را در نظر بگیریم و حرکت ابدی اش را این  چند ثانیه و چند لحظه ای که د ر دنیا هست بیشتر متوجه می شویم که حتی  این مقدار هم که ما اینجا هستیم آنچه که بوی ملک می دهد به حساب نمی آید.
حالا  یک کلمه  هم در رابطه با کاربردی اش بگوییم حالا  که بحث ملک و ملکوت شد، اگر کسی در زندگی اش حرکتی که انجام می دهد، هر کاری می خواهد باشد مهم هم نیست چه کاری است، اگر ارتباطی با ملکوت  پیدا نکند می شود جزء خسران همان که قرآن می  فرماید که: ان الانسان لفی ان الانسان لفی خسر  انسان در خسران است خسران کجاست؟ جایی که غیر از ضرورت  به عالم ملک پرداخته شود حتی آن قسمت ضروری اش هم باید  انسان با ملکوت حضور داشته باشد که معمولا هم همین طور هست  چرا در امور ظاهری و ضروریات زندگی بشر اول و وسط و آخرش  همه اش ذکر و دعاست این ها برای همین است که انسان اصلا از ملکوت پایین نیاید لذا حتی قضای حاجت هم که می خواهد برود دعا و ذکر بهش گفتند برای اینکه آنجاهم باز در فضای ملکوت باشد آنجاهم پایین نیاید تازه گفتند آنجا جای استجابت دعاست آنجا تازه دعاهم بکن
اساس کار این است که انسان توی ملکوت سیر کند  پس کسی در خسران است که از ملکوت پایین بیاید و در نشئه ی ملک به  امور ظاهری  طبیعی بپردازد بدون ارتباط با ملکوت.   به من چه این حرفها …
مطلق کارها را گفتند با بسم الله شروع کنید به خاطر اینکه بوی ملکوت بدهد گفتند برای خدا حرکت کنید مسافرت، هجرت، برای خدا باشد که اگر انسان در مسافرت هم مشکلی برایش پیش آمد یا احیانا از این عالم مرخص شد …. شهید برود تقریبا کاری دیده می شود که انجامش بر ما واجب باشد اما دعا ذکر و توصیه ای نداشته باشد که انسان را به ملکوت وصل نکند حتما به ملکوت وصل می کند باخت انسان   آن وقتی است که فکر کند قصه همین است که همین الآن دارم می بینم نه اتفاقا اینجا آخرش است
حالا البته این نکته را شاید خودم هم نفهمم اصلا اما خوب هست یک واقعیتی است که آقا اینجا آخر دنیاست همین لحظه آخر دنیاست همین جا آخرش است الآن حق ما همین حالا کف دستمان است همین جا آخرش است همین است که هست همین الآن همین آن هر کسی درهر اندیشه ی بلندی که باشد همین حال یک مهر می زنند که این، این قدر است برچسب می زنند که این  این قدر می ارزد
من حالا نسبت به امور دنیای عرض می کنم اگر کسی در کوچکترین کاری که در زندگی  اش انجام می دهد هدفش کمتر از این باشد که بخواهد همه ی دنیا را بهرمند کند و همه ی دنیا را تکان دهد اگر غیر از این بخواهد خیلی باخته!
اقل اقلش  این است که دعا کنید برای همه ی عالم  خیر خواه همه ی عالم باشید البته بلکه  ببینید اگر شما با ده نفر جاهل برخورد کنید می گویید بابا همه نمی فهمند بعد به همه هم فحش می دهد حالا اگر صدتا، هزار تا شوند چی؟ دیگر  به خودکشی می افتی که دیگر مُردَم از دست جهال . دیگر می روی خودت را می کشی در صورتی که میلیون میلیون توی عالم جهال هستند که به قول پدرم خدا رحمتش کند می گفت یک سنگ می خواهد بگذاری توی این دستش، یک کلوخ بگذاری توی آن دستش بگویی ببین اینکه کلوخ است دست راستت است آنکه سنگ است دست چپت است!
یعنی دست چپ و راستش هم نمی شناسد که تو بخواهی چیزی حالیش کنی خوب بابا عالم این است دیگر !  این طوری که بخواهی نگاه کنی دیگر نمی توانی … جهانی کنی آن وقت چطوری می خواهی این همه جاهل را دعا کنی؟ این همه خیر خواهشان باشی به آنها کمک کنی تصدقشان شوی درستشان کنی ؟ بابا هستند دیگر! جاهل فراوان است حالا جاهل بگذریم لجباز! … آدم لجباز داریم هر کسی در نیای خودش … ساختار خودش لجباز چقدر داریم؟ چهار تا لجباز به تو برخود کنند از جانت سیر می شوی حالا این همه عالم پر از لجباز است این همه لجباز را دعا کنی ،  خیر خواهشان باشی دوستشان داشته باشی با هاشون کنار بیایی!
حالا چقدر صبح تا شام به شیطان کولی می دهند. حالا  این ها را بخواهی دعا کنی خیر خواهشان باشی ببین وقتی مطلب زیر می شود دقیق و درست می شود وگرنه کلی آدم بخواهد همه چیز را بگوید خوب کاری ندارد کلی همه را …. نه بیاییم یک خرده در فضا، کاربردی! خوب این ها یعنی چه؟ یعنی ما باید … بزرگ شویم که بتوانیم دنیایی را در خودمان جای دهیم نه با یک نفر، دو نفر، چهار نفر از کوره در برویم. نباید از کوره در رفت طرف مقابل ما یا می فهمد یا نمی فهمد از دو حال که خارج نیست نمی فهمد نمی فهمد دیگر! ما از ملکوت خودمان نباید بیاییم پایین. ما نباید جان خودمان را کوچک کنیم چرا ما کوچک بشویم؟ ما کوچک شویم که چه بشود؟
همه را راه بده همه را هم پذیرایی کن همه راهم مرخص کن! کم کم انسان بزرگ می شود. آن وقت قدر بزرگان را می فهمد! کم کم آن وقت می گویند: رحمت للعالمین پیغمبر است یعنی چه؟ این همه لطمه این همه اذیت و آزار این همه توهین و جسارت. پیغمبر را زدند بیرونش کردند از شهر خونین و مالینش کردند رفته بود بیرون نشسته بود داشت دعاشان می کرد به دیوار باغی در بیابان تکیه داده بود داشت مردمی را که او را زده و از شهر بیرون کرده بودند دعا می کرد خوب ما یک لحظه تصور کنیم می بینیم که ما آن لحظه جز نفرین کار دیگری نمی کنیم بگویند بالای چشممان به جای ابرو خط سیاه است دیگر یک کوزه آب یک سفره نان دنبال یارو. تو یک روز به من به جای ابرو گفتی خط سیاه مگر ول می کنی طرف را ؟
حالا این ها را این طور اذیت کردند و آن طور آن ها رحمت داشتند آن وقت یونس قرعه به نام خودش می اندازد که فدا شود و مردم در کشتی اذیت نشوند و کشتی ایشان غرق نشود ایثار می کند دیگر که هفت بار قرعه می اندازند به نام خودش می افتد ! خوب این تصرف کرده که این طور شده نمی شود که هفت بار قرعه به نام یک نفر بیفتد هی تصرف می کند که به اسم خودش بیفتد وخودش را در دهان ماهی بیندازند انداختنش در دهان کوسه ! ایثار کرد برای مردم حالا مگر آن مردم مگر چه کسانی بودند همانقدر نمی فهمیدند که یونس را نمی شناختند. من ندیدم که بگوییم خودش را فدای پیروان یا عزیزانش کرد نه فدای همنوعانش کرد. هم نوع بودند وگرنه اگر پیروش بودند می گفتند نه شما باید باشید فقط به نام ما باید باشد چرا به نام شما باید در بیاید؟ پس نمی شناختنش! ما اگر یک فحش هم بخواهد به ما برسد جا خالی می دهیم تا بخورد به کس دیگر ! فحش هم حاضر نیستیم بخوریم چه خبر است ؟
البته اینها می دانید اگر انسان خواست که راحت باشد و در ملکوت بماند و پایین نیاید باید این را ملکه ی نفسانی اش کند وگرنه زود انسان از کوره درمی رود. هی درمی رود آن وقت باید کسی او را هل دهد توی کوره دوباره! اُو بگیرش یارو را در رفت ! زن باید شوهر را بگیرد. شوهر زن را بگیرد پدر بچه را بگیرد بچه پدر را بگیرد آقا نرو از کوره بیرون وایسا بابا کجا داری در می روی ؟ از کوره در نرو دائم باید همدیگر را نگه داریم از کوره در نرویم. خیلی زود از  کوره می رویم سر هیچ و پوچ کشک!
باید ملکه ی نفسانی شود توی کوره ماندن ملکه ی نفسانی است !  حالا چطوری آدم می تواند توی آن کوره بماند؟ یک سری مرض ها را باید از دلش بیرون بریزد که آنهاست که او را از کوره بیرون می اندازد. این آنها را بیرون بریزد که زورش به این (فرد) نرسد که ریشه ریشه ی ریشه اش پدربزرگش حب دنیاست. حب دنیا آدم را از کوره بیرون می اندازد. حسادت، لجبازی، بدبینی، خسیسی، تکبر، عجب  این چیزها باعث می شود که آدم از کوره دربرود. این ها را نداشته باشد آن وقت می بیند به هر موضوعی که نگاه می کند اجمالا چون این مرض ها نیست حقش را ادا می کند دیگر از کوره در نمی رود بلکه حقش را ادا می کند این طوری می ماند انسان در ملکوت وگرنه ملکوت کجا بود ملک هم زورکی هستیم ما. پرسه می زنیم توی ملک !!
نثار امیرالمؤمنین صلوات

این مطلب را منتشر نمایید

لطفا ما را از نظرتان مطلع نمایید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.